مدح و شهادت حضرت علی اصغر علیهالسلام
لخـتـی بـیـا به سـایهٔ این نخـلها رباب! سخت است بیقرار نشـستن در آفتاب! این گریههای بیحدِ كودک برای چیست؟ این گریهها، ز جنس تقاضای آب نیست! این بار گریه، حاصل عشق است و شوق و شور رفـتـن ز مـرز حـادثـه تا قـلـههای نور «ساقی! حدیث سرو و گل و لاله میرود» «این طفل، یکشبه ره صد ساله میرود» این بار، گوش بر سخن هیچکـس مکن گهـواره را برای شهـادت قـفـس مـکـن این طفل را فقط پی اهدای جان فِرِست این هدیه را فقط به سوی آسمان فِرِست باید که شعـرِ فـتـح بخـوانـد، قبول کن! حیف است او به خیمه بماند، قبول کن! برخـیـز ای ربـاب، دلت را مجـاب کن قـنداقـه را به دست پـدر ده، شـتاب کن بشتاب! نه! شتاب عـلی بیشتر شدهست گویا ز رازهای خـدا، با خـبـر شدهست وقـت وداعِ هـمـسـفـر آمـد، نـگــاه کـن هـنــگــام بـوسـهٔ پـدر آمـد، نـگــاه کـن دشـمن به غیر کـیـنه، مقـابل نشد، نشد در این میانه، حرمـله، کاهل نشد، نشد گل را نـصیبِ صـاعـقـه کردند کوفیان «از آب هم مـضایـقه کـردند کـوفیان» كم مانده بود عالم از این داغ جان دهد ای مـادرِ شـهـیـد خـدا صـبـرتـان دهـد! میدانـم از دل تو شـكـوفـیـد ایـن امـیـد آقا سرش سلامت، اگر طـفل شد شهید! امّـا كـسـی نـمـانـده بـه آقـا تـوان دهـد! یا رب مـباد از پسِ این داغ جـان دهد! حالا به پـشتِ خـیـمه پـدر ایستاده است مشغـولِ دفـنِ پـیكـر خورشیدزاده است لـبـریـز ابـر مـیشـود و تــار، آسـمـان در خاک دفن میشود انـگـار، آسـمـان بهتـر كه دفـن بـود تن طـفـل تو ربـاب بوسه نزد سه روز بر این پیكـر آفـتاب بـهـتر كه دفـن بود و پی بـوریـا نرفت آن مـاه پـاره زیـر سُـم اسـبهـا نـرفـت بهتر كه دفن بود و چو رازی كتوم شد این نامه، محرمانه شد و مُهر و موم شد لخـتـی بـیـا به سـایهٔ این نخـلها رباب! سخت است بیقرار نشـستن در آفتاب! از خاطـر تو آن غـم دیرین نرفته است آب خوش از گلوی تو پائین نرفته است! زمزم به چشم و زمزمه در سینه تا به کی؟! آه از جـدایـی دل و آئـیـنـه تـا به کـی؟! بگذار از این حکـایت خونبار بگذریم نفرین به هر چه حرمله! بگذار بگذریم امّا از این گذشته تـمـاشـا کن ای رباب حالا حسین مانده و این خیل بیحساب! تنهـا به سـمـت مـعـرکه بـاید سفـر کـند زینب کجـاست دخـتـر او را خبر کند؟ این لاله لاله باغ مگـر وا نهـادنیست؟ این شرحه شرحه داغ مگر شرح دادنیست؟ كـمكـم سـکـوت، ساحـلِ فـریاد میشود آبِ فــرات بــر هــمــه آزاد مــیشــود آبی ولی منوش كه غیر از سراب نیست! زَهْر است این به كام تو، باور كن آب نیست! این آب، شیـر میشود و سنگ میشود یعـنی دلت برای عـلی، تـنگ میشود! لخـتـی بـیـا به سـایهٔ این نخـلها رباب! سخت است بیقرار نشـستن در آفتاب! مهـمانِ سـفـرههـای فـراهـم نـمیشوی؟ عیسی شدهست طفل تو، مریم نمیشوی؟ غمگین مباش، آخر این ماجرا خوش است پایان شب به میمنت «والضّحی» خوش است آیـد بـه انــتــقــام کـسـی از تــبــارتــان «عَجّل عَلی ظُهورکَ یا صاحبَ الزمان» |